تبليغاتX
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog

×فقط خودم و فقط خودت×
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره

هنوز هم دوستت دارم یه عالمه

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 15:34  توسط هادی و مریم  | 

دل عاشقم به جز تو هیچ کسی و دوست نداره

لحظه ها رو با تو بودن

             در نگاه تو شکفتن

                     حس عشق رو در تو دیدن

                                مثل رویای تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن

           مثل قصه تو رو خوندن

                     تا همیشه تو رو خواستن

                                           مثل تشنگی آبه

 

اگه چشمات من رو میخواست

تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود

جون به دستات میسپردم

اگه اسمم رو میخوندی

             دیگه از یاد نمیبردم

                 اگه با من تو می موندی

                             همه دنیا رو میبردم

بی تو اما سر سپردن

بی تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن

بی تو خوب من محاله

بی تو حتی زنده بودن

      بی هدف نفس کشیدن

                   تا ابد تو رو ندیدن

                           واسه من رنج و عذابه

اگه چشمات من رو میخواست

تو نگاه تو میمردم

توی آسمون عشقم

غیر تو پرنده ای نیست

روی خاموشی لبهام

جز تو اسم دیگه ای نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 15:43  توسط هادی و مریم  | 

یادته اون قدیمـــا چـــه عـاشقــــونه بی ریـــا

بی خیــال از غــم فــردا ، خط زدیـم خستگیا

 

یادته تـو آسمــون قصــر طـلا ساختــه بودیم

واســۀ ساختـن اون ، دلامـــونو باختـه بودیم

 

یادته تـو کـوچــه مـون آوازه خون دوره گرد

شعـــر آشنایی رو بــرای مـا دوره می کـــرد

 

یادته دلای تنــگ کفتـــــرای جـَـــلــدمـــــون

وا می شد وقتی می ذاشتی دستتو تو دستمون

*******

یادته هــوس نذاشت که عشقمــون پا بگیــره

عشقتـــو ازت گـرفت ، تا دل تنـــگم بمیـــره

 

یادته تنـــگِ غــــروبِ اون روزای آخــــری

تو بهـم گفتی که می خـوای از کنار من بـری

 

یادته بی بهـــونـه از رو بـــومـم پــر کشـیدی

مرغ عشقم نبودی ، به هر طرف سر کشیدی

 

یادته قصــر طلامـون واسـه تو رنگی نداشت

بازم این سـاده دل من ، جز غم آهنگی نداشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:5  توسط هادی و مریم  | 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود ..................

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 6:15  توسط هادی و مریم  | 

به دلم نتونستم یاد بدم که نشکنه 

اما تونستم یادش بدم که وقتی میشکنه

لبه تیزش دست اونی که شکستش رو نبره 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:2  توسط هادی و مریم  | 

حقيقت دارد
 تو را دوست دارم
 در اين باران                 مي خواستم تو
 در انتهاي خيابان نشسته باشي
 من عبور كنم               سلام كنم
لبخند تو را در باران         مي خواستم           مي خواهم
 تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
 به دريا بريزم
دوباره متولد شوم           دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم             نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم     ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را               امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
 تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
                                 آنقدر بميرم    تا زنده شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 6:19  توسط هادی و مریم  | 

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

تو به اندازهء تنهایی من خوشبختی

من به اندازهء زیبایی تو غمگینم

من چه دارم که تو را در خور؟

ـ هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟

ـ هیچ

تو همه هستی من هستی من

          تو همه زندگی من هستی

توچه کم داری؟

ـ هیچ

تو چه داری؟

ـ همه چیز

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:4  توسط هادی و مریم  | 

شايد اينبار سلام آغاز دوستی نبود


راستي يادت مي آيد
چه ساده شروع شد
به سادگي يك سيب شايد
يادت مي آيد
گفتم "دوست جون "
گفتي" جون "
به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نيز پيشتر نشسته بود
گفتم
گفتي
وشايد به همين سادگي
من شدم دوست تو
تو شدي دوست من
دو دوست كاملا نو
كاملا متفاوت
اززندگي گفتم
از زندگي گفتي
و زندگي كرديم
خنديدي
خندانديم
و زندگي به مرور
با لبخند هاي شيرين من و تو
جريان گرفت
سكوت كردم
سكوتم را شكستي
و من
با تو از سبزي ها گفتم
و تو
با من از تمام رنگ ها
و من
امروز
درست زير اين همه برف
كه از آسمان
آرام آرام بر من مي بارد
خودم را مرور مي كنم
و حرفهاي سبز تورا
صداي تق تق حضورت مي آيد
آدمكت روشن مي شود
و من سلام مي كنم
مي نويسم
:مي بيني دوست جون
 برف مي بارد
تو مي گويي
دستهايت سردند
هوا سرد است
آنقدر كه افكار ادم هم
از پشت پنجره يخ مي زنند
و تو مي خندي
و من نيز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 9:51  توسط هادی و مریم  | 

اگر می دانستی ...

هر آن گاه که تو آسوده خاطر !

به بالین خواب رفته ای ...

من به احترامت به تمام جیر جیرکها می گویم ساکت

و به احترامت ...

تمام ستاره های شب زنده دار را به بازی می گیرم تا برایت خوابهای

طلایی بسازم ‌‌هیچ گاه مرا ...

از خوابهایت نمی راندی ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:8  توسط هادی و مریم  | 

دستهای توجای امن، زير بارون مثل طاقی
اعتماد بازوانت ،از يه دنيا مونده باقي
تو به شكل خلوت من، پر جذبه پر رازی
تو دو نقطه از يه خطی، از ستاره به اقاقی

يه شكوهی داره رستن كه نگو
يه غمی داره شكستن كه نپرس يه هوايی داره حرف هات كه نگو
حسرتی داره گسستن كه نپرس

خواستن تو خواستن بچگی ها نيس
تو رو داشتن كه به اين سادگی ها نيس

يه حنا بود، يه اقاقی، زير چتر بچگی ها
دو پريچه كه می خواستيم توی خواب خستگي ها
براشون چه رخت ها دوختيم، براشون چه گيس ها بافتيم
ما چه خوابی ديده، بوديم خواب آب تشنگی ها

رخت اون روز حالا قد ما كه نيس
حرفی از اقاقيا و حنا كه نيس
داشتن تو حالا نا ممكن و دور
شعر من هم مثل اون وقت ها كه نيس

خواستن تو خواستن بچگی ها نيس
تو رو داشتن كه به اين سادگی ها نيس
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 9:8  توسط هادی و مریم  | 

بی قرار

 

می خواهم بنویسم ولی نمی شود، ذهن یاری نمی کند، دل رضایت

 

نمی دهد، دسترسی به ریزه های شکسته ی این دل برای فاش کردن

 

اسراری که تاکنون پنهان مانده اند کار ساده ای نیست!.

 

می خواهم بگویم  که  چگونه  در نبودنت  بی تابم، که  چگونه درحسرت

 

لحظه های با غیر بودنت می سوزم، که چقدر دلم  از  بی رحمی های 

 

ناتمام روزگار گرفته است، که چقدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر 

 

دستان تو اند.

 

می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی قرارم . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:18  توسط هادی و مریم  | 

 

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

ای تو خورشید فروزان

من شبم  شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهیم کن سوی دریا

عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 6:27  توسط هادی و مریم  | 

بخاطر تمام محبتی که داشتی

بخاطر تمام صداقتی که نشانم دادی

بخاطر تمام لذتی که به زندگيم بخشيدی

بخاطر تمام اشتباهاتی که ناديده گرفتی

بخاطر تمام عشقی که در تو يافتم

تا ابد از تو سپاسگذار خواهم بود

عزيزم ؛ تو تنها کسی هستی که مرا در بر گرفتی

هرگز مگذاشتی که فرو افتم

تو تنها کسی هستی که مرا در هر جايی ياری رساندی

نيروی من بودی هنگامی که ضعيف بودم

صدای من بودی هنگامی که نمی توانستم سخنی بگويم

چشمانم بودی هنگامی که نمی توانستم ببينم

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 21:17  توسط هادی و مریم  | 

من برايت دعا مي کنم که گلهاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند

 

 

براي شاپرکهاي باغچهء خانه ات دعا مي کنم

 

که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند

 

 من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچ گاه غروب نکند

 

 

 و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي پس برايم دعا کن

 

 

 دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 8:38  توسط هادی و مریم  | 

 

انگار كه تقدير گفته بود

انگار كه يك جا نوشته بود

آن شب كه تو با من يكي شدي

آن شب كه شعر من به تو از سهم زندگي

خود آمده در خلوت ما قصه ها نوشت

آن شب كه تو از راز دلم باخبر شدي

از آرزوي آمدن فصل ديگري

وقتي كه فقط گوش افق

از تب پرواز بشنود

وقتي كه عشق، زمزمه واژه ها شود

وقتي نگاه رهگذران با غم هم آشنا شود

وقتي زلال آينه ها سهم هم شود

انگار كه تقدير گفته بود

انگار كه يك جا نوشته بود

من بايد از اين محنت فردا به تو مي گفتم


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 20:3  توسط هادی و مریم  | 

خویشتن داری و خموشی را

 هوشمندان حصار جان دانند

 

گرزیان بینی از بیان بینی

ور زبون گردی از زبان دانند

 

راز دل پیش دوستان مگشای

گر نخواهی که دشمنان دانند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 4:54  توسط هادی و مریم  | 

چه ساده و چه صمیمی مرا صدا کردی

مرا از آن من، فرسوده ام جداکردی

بدون پرده بگویم، شبی پر از ابهام

گره زحلقه گیسوی ماه وا کردی

تویی که عطر حضورت در آسمان پیچید

مرا به راز گل سرخ، آشنا کردی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 7:49  توسط هادی و مریم  | 

 سخن از ماندن نيست

من و تو رهگذريم

 راه طولاني و پر پيچ و خم است

 همه بايد برويم تا افقهاي وسيع

 تا آنجا كه محبت

  پــيداست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 5:28  توسط هادی و مریم  | 

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:12  توسط هادی و مریم  | 

 

نگو من نگو تو فقط بگو من و تو

دو تا حيرون من و تو زير بارون من و تو

 هميشه فا صله بوده بين دستا يه من و تو

 با همين تلخي گذشته شب و روزايه من و تو

 چي اومد به روز ما هر دو دلگير شديم من و تو

 عروسك بازي تقدير شديم. من و تو

 هميشه خوش باورو روياي بوديم من و تو

 من و تو من و تو ووووووووووووووو هم صدايه بي صدايم

 با همو از هم جدايم

 خسته از اين قصه هايم خسته از قصه هايم من و تو من

 و تو من و تو من و تو ووووووووووووووووووو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 8:45  توسط هادی و مریم  | 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 13:48  توسط هادی و مریم  | 

بهت نمیگم که دوستت دارم .. قسم میخورم که دوستت دارم ...

بهت نمیگم هر چی بخوای بهت میدم ... چون همه چیزام تو هستی ...

 

نمی خوابم که خوابت رو ببینم چون خیالات در مورد تو بهتر از خوابه ...

 

اگه یه روزی چشمات پر اشک شد و دنبال شونه میگشتی تا روش گریه کنی بخوای هستم

 

قول نمیدم اشکات رو پاک کنم ولی منم باهات گریه می کنم ...

 

اگه دنباله مجسمه سکوت بودی تا سرش داد بزنی صدام کن قول میدم ساکت بمونم ...

 

اگه دنبال کسی بودی که نفرتت رو توش دفن کنی صدام کن

 

قلب من تنها خرابه وجوده توست ...

 

اگه یه روز صدات کردم که بهت احتیاج دارم

 

بهم نگو نه که دیگه خودم رو خواهم کشت .

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 13:44  توسط هادی و مریم  | 

تازگيها بهت خالي چشمانم را از امتداد نگاه آيينه مي دزدم

 

كسي آنجاست كه آشناي من نيست

 

در تلفيق وضوح و ا بهام

 

اين روزها انگار‏،

 

من بعد مبهم ماجرايم !...

 

فاصله را تو يادم دادي

 

وقتي با لبخند

 

دور شدي از من

 

عكاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد

 

تو در عكس نيستي

 

فاصله يعني تو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 8:32  توسط هادی و مریم  | 

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته

وقتی چشمات تهی از تصویرش شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت

لبخند میزنه

وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش توی دستته...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 21:46  توسط هادی و مریم  | 

عشق با هم در زير باران راه رفتن و خيس شدن نيست عشق آن

 

است كه يكي براي ديگري چتر شود و او هرگز نفهمد كه چرا

 

خیس شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 8:59  توسط هادی و مریم  | 

نمي گم عوض شدي نه تو هنوزم مهربوني


حدسش رو من زده بودم نمي خواي پيشم بموني


روزاي اول اين عشق اشتياقت تازه تر بود


حالا با صد التماسم واسه من شعر نمي خوني

Image hosting by TinyPic


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 18:51  توسط هادی و مریم  | 

 

به همه خواهم گفت: به نسیمی که گذر خواهد کرد

 

به شب روشن ماه      به سپیدار بلند

 

به پرستو که غمین ترک کند لانه ی خویش

 

به همه خواهم گفت:

 

به شیدایی که به پیمانه ی تو می رقصد

 

و تو را مست کند شب همه شب

 

من به هر کوچه که تو می گذری

 

کوچه هایی که پر از خاطره است

 

به همه خواهم گفت: به همه که تو را دوست می دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:5  توسط هادی و مریم  | 

آنقدر برای تو بوده ام

                   که دیگر من

                              برایم غریبه است

                                             من، فقط دوست داشتم 

                    يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.

   گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.

 

ولی من ...

به لبخند تو خوشم...

                        به لبخند تو دلبندم...

                                                و به لبخند تو اميدوار...

 بار ديگر از فراز قله دل گرمي به عمق چاه دلتنگي سقوط كردم و در خود شكستم .

چه قله مرتفعي بود !  به بلندي روز هاي دوري از تو ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 19:5  توسط هادی و مریم  | 

آهاي آدميان، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند،

اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر

وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق

زندگي كنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 23:58  توسط هادی و مریم  | 

 

بی قرار

 

می خواهم بنویسم ولی نمی شود، ذهن یاری نمی کند، دل رضایت نمی

 

 دهد،

 

دسترسی به ریزه های شکسته ی این دل برای فاش کردن اسراری که

 

  تاکنون

 

 

پنهان مانده اند کار ساده ای نیست!.

 

 

می خواهم  بگویم  که  چگونه  در  نبودنت  بی تابم،  که  چگونه در  حسرت

 

 

لحظه های با غیر بودنت می سوزم، که چقدر  دلم  از  بی رحمی های  ناتمام

 

 روزگار

 

گرفته است، که چقدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر دستان تواند.

 

 

می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی قرارم. . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 13:45  توسط هادی و مریم  |